آنگاه که روی ماه خورشید
گرفتار سیاهی ابر شد
آنگاه که جنگ باد و درخت بید
همراه با غرش رعد شد
آنگاه که بادبادک سفید
بند اسارتش را برید
سیزده ساله بودم گویی
اشک در چشمانم حلقه زد
صدایی درونم نعره زد
به آسمان اعتماد کن
زمین در پی زایشی دوباره است
به آسمان اعتماد کن
قطره ای آرام به روی گونه ام غلطید...
